خواستگار شرور !
هرچه میگفتم دهن کجی میکرد و یک گوشش در شده بود و یکی دروازه.
اصلاً به حرفم گوش نمیداد، این اواخر تیپ اجق و جق میزد و گرفتار رفیق بازی شده بود.
در خانه هم مدام سرش توی گوشی تلفن همراهش بود.
دیگر حریفش نمیشدم. خیلی نگرانش بودم. از طرفی نمیخواستم در این باره با کسی حرفی بزنم.
با خودم میگفتم دختر است و خیر سرش فردا شاید بخواهند برایش خواستگاری بیایند، نباید خودم اسمش را سر زبانها بیندازم.
از دستش به ستوه آمده بودم ، هر موقع او را با یکی از دوستان لاابالی اش میدیدم اعصابم به هم میریخت.
چند وقت قبل پسری جوان خواستگاریاش آمد. یکه و تنها بود و میگفت کس و کاری ندارد.
ریخت و قیافهاش نشان میداد شرور و بی سر و پاست. جواب رد دادیم و رفت.
از اون روز به بعد دخترم آرام شده بود و کمتر از خانه بیرون میرفت . انگار موضوعی را از من پنهان میکرد.
با خودم میگفتم سر عقل آمده است.
اما امروز سرگرم آشپزی بودم که زنگ خانه به صدا درآمد.
همان پسر جوان با توپ پر آمده بود و تهدید میکرد اگر دخترتان را به من ندهید چنین و چنان خواهم کرد.
ملاقه به دست پایین رفتم و سر و صدایی به پا شد ، آبروی مان جلوی در و همسایه رفت.
به پلیس ۱۱۰ زنگ زدیم .چند دقیقه ماموران کلانتری در محل حاضر شدند.
پلیس پسر جوان را به کلانتری انتقال داد و این موضوع به ظاهر ختم خیر شد.
دختر خواهرم که آن روز خانه ما بود این ماجرا را برای همه فامیل تعریف کرده و به خیال خودش از شرارت خواستگار دخترم گفته و اینکه پای ما به کلانتری باز شده است.
دخترم حالا خودش را لعن و نفرین میکند و میگوید کاش بیشتر مراقب بودم.
این پسر شرور تا چند وقت قبل با یکی از همکلاسیهای دخترم دوست بوده و بعد هم سر راه ما سبز شده است.
یک بار دیگر هم دور و بر خانه ما آمده بود که شوهرم و برادرش به او تذکر دادند و حرف شان به بگو مگو و کتک کاری کشید ، دوباره سر از کلانتری در آوردیم.
ای کاش این حرفا پیش نمیآمد. یکی از اقوام که برای پسرشان خواستگار دخترم بودند این طرف و آن طرف سوال و جواب می کنند .
ما به آنها هم جواب رد دادیم چون حوصله شنیدن پرت و پلا نداریم.